خرید بک لینک
چون به یاد تو می افتمدیده ام از اشک تر میشه شادی از من می گریزه گریه ام بی اثر میشه وقتی این شعرو میخونم همش تو در برابرمی میدونم تو هم میدونی که امید آخرمی وقتی چلچله ها میان از سفرهای دورادور از تو می پرسم چو هر یک می کنند از بامم عبور عبور عبور ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار طباطبایی تاريخ: شنبه 29 مهر 1396 ساعت: 9:30

همیشه از خودم پرسیدم ...اگه روزی .... دوباره ... ببینمت ؟ وقتی .... از خاطره عشقت .... چون شیئی گرانبها ..... نگهداری می کنی ..... و اونو تو دنج ترین زاویه قلبت ..... ذهنت ..... وجودت .... مخفی می کنی ..... برای اینه که نمیخوای تغییری صورت بگیرهادامه مطلب

برچسب: نتونستم, نویسنده: نگار طباطبایی تاريخ: شنبه 29 مهر 1396 ساعت: 9:30

دیروز عصری به قدری سرم شلوغ بود که نگو. یه کتاب میخواستم رفتم انقلاب خریدم سریع برگشتم نشستم خوندن و مراحل ابتدایی مقاله نویسی رو طی کردم یهو دیدم ساعت 9 شبه!!! وسایلم جمع کردم سوار ماشین شدم و به طرف خونه حرکت کردم. وقتی رسیدم خونه فکر میکنم 10 بود یکی دو تا مطلب توی وبلاگ گذاشتم و از خستگی بیهوش شدم یعنی تو فاصله ای که لپ تاپ بخواد خاموش شه کمتر از همون زمان خوابم برد!!!.

برچسب: نویسنده: نگار طباطبایی تاريخ: جمعه 28 مهر 1396 ساعت: 5:58

امروز صبح با اجازتون ساعت 8 و نیم مادرم بیدارم کرد که ظهر مهمان داریم برو خرید... هیچی دیگه رفتم سیب زمینی و پیاز و فلفل دلمهای و هویج و گوجه و میوه ... خریدم بعد رفتم فروشگاه کوروش مرغ و ماهی و دوغ و شیر و پنیر و کره چند تا لواشک و آلوچه و آلبالو خشکه (برای خودم) خریدم و برگشتم تحویل مادر دادم و الانم در خدمت شما دوستان در حال خوردن چای و بیسکوییت مخصوصم هستم. میخوام نصف یه کتاب 800 صفحه ای رو امروز تموم کنم انشالله. باید این کار بکنم. من می تونم

برچسب: نویسنده: نگار طباطبایی تاريخ: جمعه 28 مهر 1396 ساعت: 5:58

زندگی جيره مختصريست
مثل يك فنجان چای
و كنارش عشق است
مثل يک حبه قند
زندگی را با عشق
نوش جان بايد كرد

برچسب: نویسنده: نگار طباطبایی تاريخ: جمعه 28 مهر 1396 ساعت: 5:58

هرگز نخواهم گذاشت تنهایی دوباره مرا به قعر تاریکی خود فرو برد

هرگز نخواهم گذاشت دوباره به گذشتهی تاریک تنهایی خود بازگردم

هرگز نخواهم گذاشت یاد و خاطره گذشته درونم را بسوزاند

قول خواهم داد به خود به خدایم

به خدایی که مامن و مونس و یار بیپناهان است

به خدایی که اگر هزار بار توبه شکستم

باز مرا به آغوش خود راه خواهد داد.

آمین

برچسب: نویسنده: نگار طباطبایی تاريخ: شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 16:08

سجاده ام کجاست؟
مي خواهم از هميشگي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد
تأثير سايه من است
که اين سان
گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام
سجاده ام کجاست؟

برچسب: نویسنده: نگار طباطبایی تاريخ: شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 16:08

صبح پاییزی همه دوستان گرامی به خیر و شادی. امیدوارم در این روز سراسر امید و روشنایی دلهاتون شاد غصههاتون سرنگون و آرامشی ماندگار داشته باشید.

منم تازه رسیدم و یک چای ریختم منتظرم سرد بشه البته بفرمایید.

برچسب: نویسنده: نگار طباطبایی تاريخ: شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 16:08

امروز صبح خیلی خوب بود و با انرژی آمدم. ولی اینقدر درگیر کار بودم که هیچی نتونستم بنویسم. الان هم که دارم کارهای عقب افتادمو انجام میدم. یک بخش از کتابم مونده باید بخونم کلی هم درس روی هم تلنبار شده. خدا خودش کمک کنه. فکر کنم امشب ساعت 10 برسم خونه چون ترافیک میشه بدجور. روز خوبی بود کلی کار انجام دادم. غذا که نتونستم بخورم ولی یکم نون و پنیر خوردم از همون سنگکی که دیشب گرفته بودم آورده بودم با خوادامه مطلب

برچسب: پرمشغله, نویسنده: نگار طباطبایی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 9:28

تازه رسیدم خونه و روی تختم نشستم. اولش یکم بی حال بودم یه لیوان آب هویج مادرم داد اون شد شامم. اصلا اشتها ندارم غروب هم وقتی کارام تموم شد یه لیوان نسکافه با دو سه تا بیسکوئیت خوردم. خلاصه روز خیلی پرکاری بود. فردا خیلی کار دارم باید برم بانک چون کارت عابر بانک گم کردم این چند روز از کارت مادرم خرج میکردم. وقتشو نداشتم برم بانک ولی فردا پنج شنبه است اول وقت میرم بانک و بعد باید برم بازار بزرگ یکم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار طباطبایی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 9:28

یک معما و یک خاطره ......... دوستانی که هم سن و سال من هستن یادشون میاد یک سریالی پخش میشد از تلوزیون و سیاه و سفید بود که چندتا بچه بودن در یک خانه اشرافی تحت مراقبت یک خانم ثروتمند و این بچه ها خیلی شیطون بودند و خانم خانه یک الماسی داشت که خیلی گران قیمت بود. بچه ها که بزرگتر شدن یادم هست رفتن جنگ و اون الماس گم شده بود و هر کدام از اون بچه ها که حالا بزرگ شده بودن به همدیگه شک داشتن. یکی از صادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار طباطبایی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 9:28

امروز پنج شنبه همونطور که گفته بودم رفتم بانک. از اونجا با مترو رفتم بازار کلی پیاده روی کردم و یکسری وسایل خونه خریدم. جوراب و نسکافه و بیسکوئیت و .... خلاصه که دستم کلی بار بود ساعت دوازده برگشتم و تا برسم خونه یک و نیم بود. یک چای خوردم و چشمتون روز بد نبینه خوابیدم الان بیدار شدم!!!!!! فکرکنم امشب تا صبح بیدارم. بهتر فرصتی میشه که هم درس بخونم و هم کتاب و هم برای شما بنویسم.

امیدوارم حال همتون خوب باشه

برچسب: نویسنده: نگار طباطبایی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 9:28

بهلول پای پیاده بر راهی می گذشت
قاضی شهر او را دید و گفت : شنیده ام ” الاغت سقط شده ” و تو را تنها گذارده است!
بهلول گفت : تو زنده باشی یک موی تو به صد تا الاغ من می ارزد.

برچسب: نویسنده: نگار طباطبایی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 9:28

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع « خدا » رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اادامه مطلب

برچسب: آرایشگر, نویسنده: نگار طباطبایی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 9:28

معلّم یک کودکستان به بچه هاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیب زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند . در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ۵ سیب زمینى بود. معلّم به بچه ها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار طباطبایی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 9:28

صفحه بندی