برچسب:
نویسنده: نگار طباطبایی
برچسب: نتونستم,
نویسنده: نگار طباطبایی
دیروز عصری به قدری سرم شلوغ بود که نگو. یه کتاب میخواستم رفتم انقلاب خریدم سریع برگشتم نشستم خوندن و مراحل ابتدایی مقاله نویسی رو طی کردم یهو دیدم ساعت 9 شبه!!! وسایلم جمع کردم سوار ماشین شدم و به طرف خونه حرکت کردم. وقتی رسیدم خونه فکر میکنم 10 بود یکی دو تا مطلب توی وبلاگ گذاشتم و از خستگی بیهوش شدم یعنی تو فاصله ای که لپ تاپ بخواد خاموش شه کمتر از همون زمان خوابم برد!!!.
برچسب:
نویسنده: نگار طباطبایی
امروز صبح با اجازتون ساعت 8 و نیم مادرم بیدارم کرد که ظهر مهمان داریم برو خرید... هیچی دیگه رفتم سیب زمینی و پیاز و فلفل دلمهای و هویج و گوجه و میوه ... خریدم بعد رفتم فروشگاه کوروش مرغ و ماهی و دوغ و شیر و پنیر و کره چند تا لواشک و آلوچه و آلبالو خشکه (برای خودم) خریدم و برگشتم تحویل مادر دادم و الانم در خدمت شما دوستان در حال خوردن چای و بیسکوییت مخصوصم هستم. میخوام نصف یه کتاب 800 صفحه ای رو امروز تموم کنم انشالله. باید این کار بکنم. من می تونم
برچسب:
نویسنده: نگار طباطبایی
زندگی جيره مختصريست
مثل يك فنجان چای
و كنارش عشق است
مثل يک حبه قند
زندگی را با عشق
نوش جان بايد كرد
برچسب:
نویسنده: نگار طباطبایی
هرگز نخواهم گذاشت تنهایی دوباره مرا به قعر تاریکی خود فرو برد
هرگز نخواهم گذاشت دوباره به گذشتهی تاریک تنهایی خود بازگردم
هرگز نخواهم گذاشت یاد و خاطره گذشته درونم را بسوزاند
قول خواهم داد به خود به خدایم
به خدایی که مامن و مونس و یار بیپناهان است
به خدایی که اگر هزار بار توبه شکستم
باز مرا به آغوش خود راه خواهد داد.
آمین
برچسب:
نویسنده: نگار طباطبایی
سجاده ام کجاست؟
مي خواهم از هميشگي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد
تأثير سايه من است
که اين سان
گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام
سجاده ام کجاست؟
برچسب:
نویسنده: نگار طباطبایی
صبح پاییزی همه دوستان گرامی به خیر و شادی. امیدوارم در این روز سراسر امید و روشنایی دلهاتون شاد غصههاتون سرنگون و آرامشی ماندگار داشته باشید.
منم تازه رسیدم و یک چای ریختم منتظرم سرد بشه البته بفرمایید.
برچسب:
نویسنده: نگار طباطبایی
برچسب: پرمشغله,
نویسنده: نگار طباطبایی
برچسب:
نویسنده: نگار طباطبایی
برچسب:
نویسنده: نگار طباطبایی
امروز پنج شنبه همونطور که گفته بودم رفتم بانک. از اونجا با مترو رفتم بازار کلی پیاده روی کردم و یکسری وسایل خونه خریدم. جوراب و نسکافه و بیسکوئیت و .... خلاصه که دستم کلی بار بود ساعت دوازده برگشتم و تا برسم خونه یک و نیم بود. یک چای خوردم و چشمتون روز بد نبینه خوابیدم الان بیدار شدم!!!!!! فکرکنم امشب تا صبح بیدارم. بهتر فرصتی میشه که هم درس بخونم و هم کتاب و هم برای شما بنویسم.
امیدوارم حال همتون خوب باشه
برچسب:
نویسنده: نگار طباطبایی
بهلول پای پیاده بر راهی می گذشت
قاضی شهر او را دید و گفت : شنیده ام ” الاغت سقط شده ” و تو را تنها گذارده است!
بهلول گفت : تو زنده باشی یک موی تو به صد تا الاغ من می ارزد.
برچسب:
نویسنده: نگار طباطبایی
برچسب: آرایشگر,
نویسنده: نگار طباطبایی
برچسب:
نویسنده: نگار طباطبایی