یارای حرفم زدنم نیست........

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

هرگز نخواهم گذاشت تنهایی دوباره مرا به قعر تاریکی خود فرو برد

هرگز نخواهم گذاشت دوباره به گذشته‌ی تاریک تنهایی خود بازگردم

هرگز نخواهم گذاشت یاد و خاطره گذشته درونم را بسوزاند

قول خواهم داد به خود به خدایم

به خدایی که مامن و مونس و یار بی‌پناهان است

به خدایی که اگر هزار بار توبه شکستم 

باز مرا به آغوش خود راه خواهد داد.

آمین

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 16:08
برچسب‌ها :

سجاده ام کجاست؟
مي خواهم از هميشگي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد
تأثير سايه من است
که اين سان
گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام
سجاده ام کجاست؟

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 16:08
برچسب‌ها :

صبح پاییزی همه دوستان گرامی به خیر و شادی. امیدوارم در این روز سراسر امید و روشنایی دل‌هاتون شاد غصه‌هاتون سرنگون و آرامشی ماندگار داشته باشید.

منم تازه رسیدم و یک چای ریختم منتظرم سرد بشه البته بفرمایید.

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 16:08
برچسب‌ها :
امروز صبح خیلی خوب بود و با انرژی آمدم. ولی اینقدر درگیر کار بودم که هیچی نتونستم بنویسم. الان هم که دارم کارهای عقب افتادمو انجام میدم. یک بخش از کتابم مونده باید بخونم کلی هم درس روی هم تلنبار شده. خدا خودش کمک کنه. فکر کنم امشب ساعت 10 برسم خونه چون ترافیک میشه بدجور. روز خوبی بود کلی کار انجام دادم. غذا که نتونستم بخورم ولی یکم نون و پنیر خوردم از همون سنگکی که دیشب گرفته بودم آورده بودم با خو
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 9:28
برچسب‌ها : پرمشغله,
تازه رسیدم خونه و روی تختم نشستم. اولش یکم بی حال بودم یه لیوان آب هویج مادرم داد اون شد شامم. اصلا اشتها ندارم غروب هم وقتی کارام تموم شد یه لیوان نسکافه با دو سه تا بیسکوئیت خوردم. خلاصه روز خیلی پرکاری بود. فردا خیلی کار دارم باید برم بانک چون کارت عابر بانک گم کردم این چند روز از کارت مادرم خرج میکردم. وقتشو نداشتم برم بانک ولی فردا پنج شنبه است اول وقت میرم بانک و بعد باید برم بازار بزرگ یکم
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 9:28
برچسب‌ها :
یک معما و یک خاطره ......... دوستانی که هم سن و سال من هستن یادشون میاد یک سریالی پخش میشد از تلوزیون و سیاه و سفید بود که چندتا بچه بودن در یک خانه اشرافی تحت مراقبت یک خانم ثروتمند و این بچه ها خیلی شیطون بودند و خانم خانه یک الماسی داشت که خیلی گران قیمت بود. بچه ها که بزرگتر شدن یادم هست رفتن جنگ و اون الماس گم شده بود و هر کدام از اون بچه ها  که حالا بزرگ شده بودن به همدیگه شک داشتن. یکی از ص
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 9:28
برچسب‌ها :

امروز پنج شنبه همونطور که گفته بودم رفتم بانک.  از اونجا با مترو رفتم بازار کلی پیاده  روی کردم و یکسری وسایل خونه خریدم. جوراب و نسکافه و بیسکوئیت و .... خلاصه که دستم کلی بار بود  ساعت دوازده برگشتم و تا برسم خونه یک و نیم بود. یک چای خوردم و چشمتون روز بد نبینه خوابیدم الان بیدار شدم!!!!!! فکرکنم امشب تا صبح بیدارم. بهتر فرصتی میشه که هم درس بخونم و هم کتاب و هم برای شما بنویسم.

امیدوارم حال همتون خوب باشه

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 9:28
برچسب‌ها :

بهلول پای پیاده بر راهی می گذشت
قاضی شهر او را دید و گفت : شنیده ام ” الاغت سقط شده ” و تو را تنها گذارده است!
بهلول گفت : تو زنده باشی یک موی تو به صد تا الاغ من می ارزد.

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 9:28
برچسب‌ها :
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع « خدا » رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ ا
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 9:28
برچسب‌ها : آرایشگر,
معلّم یک کودکستان به بچه هاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیب زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند . در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ۵ سیب زمینى بود. معلّم به بچه ها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 9:28
برچسب‌ها :